Rhapsody

۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Nocturnal» ثبت شده است

تنهاییم را فراموش کرده‌ام و آرامش را. همه‌ی لحظاتم را می‌دوم بی آنکه بایستم و ذره‌ای لذت ببرم. تمام هستی‌ام را آدم‌ها پر کرده‌اند و صدای همهمه‌شان نمی‌گذارد موسیقی متن زندگیم را بشنوم. در راه بازگشت بودم که مسافر یادم آمد. وسیع باش و تنها، سربه‌زیر و سخت. دوباره خواندمش. جهان را حل می‌کند...
دوم راهنمایی بودم. دوست صمیمی ام اون موقع ها میم بود. نامه داده بودن بهمون که زود تر تعطیل می شیم. 11 رسیدم خونه. سیم دایل آپ رو وصل کردم به پریز تلفن. وصل شدم به اینترنت. یادم نمیاد چه طور ولی رسیدم به فروم Tokio Hotel. تِرَک Ready, Set, Go رو دانلود کردم. بیست و دو دقیقه ی تمام طول کشید. کارم که تموم شد سیم دایل آپ رو جمع کردم. میم زنگ زد. پرسید چرا تلفن اشغال بوده. گفتم آهنگ دانلود کردم. پشت تلفن با هم آهنگ گوش دادیم. اولین آهنگی که در تمام طول عمرم دانلود کرده بودم...

برگشته ام به سال های اولیه ی ظهور سینما. درست مثل مردم آن زمان نه موسیقی برایم اهمیت دارد و نه داستان. تصاویر متحرک همه ی ذهنم را پر کرده اند. صدا برایم مهم نیست. فقط می خواهم ببینم و ببینم و ببینم...


+ هرچه در پروژه ی سینمایی ام جلوتر می روم تعداد فیلم های خوب بیشتر می شود و سرعتم کم تر. از یک ماه پیش تا به الان تازه رسیده ام سه چهار تا فیلم چارلی چاپلین ببینم.

امروز توی مترو آقایی گل مریم می فروخت. واگن بوی گل فروشی گرفته بود. 

احساس می کنم یه لشکر هزار تایی از دمنتور ها زندگی رو احاطه کرده. اینه که تحت هر شرایطی تلاش می کنم به کوچک ترین امید ها و آرزوهام چنگ بزنم بلکه بتونم پاترونوسی چیزی بسازم...

شب از نیمه گذشته و دارم به این فکر می کنم که دل تنگی حس بد تریه یا حسرت. هر دوشون از یه حربه استفاده می کنن برای مغلوب کردن آدم: به یاد آوردن. و چه قدر هم کثیف بازی می کنن. 
دل تنگی هر وقت که دلش بخواد نشونه ای از چیزی/زمانی/کسی می ذاره جلوت و تا به گریه نندازتت دست از تلاش بر نمی داره. 
حسرت اما یه احساس همیشگیه. آروم مثل یه سایه می افته روی تمام وجودت و فرقی نمی کنه که چه قدر آروم بری و یا چه قدر کند، به مقصد نزدیک باشی و یا دور. حسرت می تونه همیشه حتی با سرعت نور همراهت باشه و تو لحظه لحظه ی زندگیت تمام کار های کرده و نکرده یا تصمیمات اشتباهت رو به رخت بکشه. 
هر دوی این ها زیر مجموعه ی helplessness حساب می شن(حوصله ی پیدا کردن معادل فارسیش رو ندارم) هیچ وقت نتونستم helplessness رو توصیف کنم. Helplessness احساسیه که در ناحیه ی شکم به صورت فیزیکی خودش رو نمایان می کنه. مغز رو کرخت می کنه و زانو ها رو به لرزه در میاره. آدم رو در رابطه با اراده اش به شک می اندازه و کاری می کنه که حتی نتونه داد بزنه. 

+ شاید تا صبح به این نتیجه برسم که چیز مسخره ای نوشتم و باید حذفش کنم. 
+ Miss your voice...