Hell or High water

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «All that I'm living for» ثبت شده است

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن
ای که مشتاق منزلی ، مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دو تک رود به شتاب
واشتر آهسته میرود شب و روز

+ مادرم دیشب گفت هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد. تمام جان و مالت را هم که بگذاری برای رسیدن به چیزی که زمان آن فرا نرسیده نمی توانی به دستش بیاوری. مسئله ای است که این روز ها با ان دست و پنجه نرم می کنم و دیشب که این حکایت را گوش می دادم احساس کردم با حال این روز هایم نزدیکی دارد. 
++ به عنوان اولین تجربه ی خودخواسته ام از ادبیات فارسی رفته ام سراغ گلستان سعدی با صدای خسرو شکیبایی. تمام مدتی که شکیبایی حکایت ها را می خواند لبخند می زنم و از این بابت خوشحالم که موقع مناسبی گلستان را شروع کرده ام. اگر قبل تر از این بود، از توقف های شیرین شکیبایی آشفته می شدم و بر می گشتم سراغ کتاب صوتی دیگری با ضرباهنگ بالاتر. 

یه تیکه از روحم رو جا گذاشتم تو کویر. شب، بارون، ستاره ها و همسفر های به یاد موندنی. تنهایی زیبای مرنجاب و دنیایی که تک تک اتم هاش آرامش بود و راز و اشک. اشکی که از غم میاد اما غمگین نیست. غمی که عمیقه و از شکوه نشات می گیره. 


+از یه مراسم ازدواج میام. خوش گذشت. خوب بود. اما هیچ جوره نمی تونم بفهمم مفهومی که این قدر شخصیه و بااهمیت چرا باید این قدر عمومی برگزار بشه. اگر روزی قرار باشه ازدواج کنم ترجیح می دم مفهومی به این بزرگی توی جاده جشن گرفته بشه. با ستاره ها و موسیقی و باد. 

سال آینده چلنج گودریدز نخواهم داشت. به اندازه ی کافی با اعداد و کمیت ها سر و کله می زنم. نمی خواهم یکی از خالص ترین لذات بشری را به اعداد آلوده کنم. به علاوه وقتی تعداد کتاب های خوانده شده در شلوغ ترین سال عمرم را می بینم قابلیت این را دارم که مغرور شوم و خودم را واقعا انسان فرهیخته ای به حساب بیاورم. در حالیکه سه تاشان دوباره خوانی هری پاتر بود و دو تای دیگر ماجراهای بچه های بدشانس. 

مورد دیگر این است که زیاد خواندن لزوما انسان را پخته تر نمی کند. خواندن تمام زندگی نیست و گودریدز، با همه ی خوبی هایش ذاتا یک شبکه ی اجتماعی است و گاهی آدم را وسوسه می کند به جان کتاب هایش بیفتد و ریویو پشت ریویو بنویسد بلکه ریویو ها لایک شوند و ذره ای دوپامین در بدن ترشح شود.

تنهاییم را فراموش کرده‌ام و آرامش را. همه‌ی لحظاتم را می‌دوم بی آنکه بایستم و ذره‌ای لذت ببرم. تمام هستی‌ام را آدم‌ها پر کرده‌اند و صدای همهمه‌شان نمی‌گذارد موسیقی متن زندگیم را بشنوم. در راه بازگشت بودم که مسافر یادم آمد. وسیع باش و تنها، سربه‌زیر و سخت. دوباره خواندمش. جهان را حل می‌کند...


'"هر کس می‌تواند توقع آبرومند بودن داشته باشد. اما توقع شهرت داشتن، منحصر به افراد استثنایی است. زیرا شهرت فقط در اثر دستاوردهای فوق‌العاده حاصل می‌شود. این دستاوردها یا مربوط به اعمال آدمی می‌شود یا به آثار او و بنابراین برای شهرت دو راه باز است. برای دستیابی به اعمال بزرگ به ویژه قلب بزرگ و برای رفتن به راه خلق آثار، ذهنی بزرگ لازم است. هر یک از این دو راه مزایا و مضرات خود را دارند. تفاوت اصلی این است که اعمال گذرا هستند، اما آثار ماندگارند. شریف‌ترین عمل همیشه زمانی کوتاه تاثیرگذار است. اما اثر نبوغ آسا در طول همه اعصار تاثیری ماندگار دارد و انسان‌ها را ارتقا می‌دهد."

درباب حکت زندگی-آرتور شوپنهاور


+موقت: اون پایین قسمت پیوند های روزانه رو فعال کردم. دلتون خواست بخونید مطابی رو که اونجا لینک می کنم.

دوم راهنمایی بودم. دوست صمیمی ام اون موقع ها میم بود. نامه داده بودن بهمون که زود تر تعطیل می شیم. 11 رسیدم خونه. سیم دایل آپ رو وصل کردم به پریز تلفن. وصل شدم به اینترنت. یادم نمیاد چه طور ولی رسیدم به فروم Tokio Hotel. تِرَک Ready, Set, Go رو دانلود کردم. بیست و دو دقیقه ی تمام طول کشید. کارم که تموم شد سیم دایل آپ رو جمع کردم. میم زنگ زد. پرسید چرا تلفن اشغال بوده. گفتم آهنگ دانلود کردم. پشت تلفن با هم آهنگ گوش دادیم. اولین آهنگی که در تمام طول عمرم دانلود کرده بودم...