Hell or High water

یه بار خواب یه خونه رو دیدم تو دامنه ی کوه و رو به دشت. خوشبخت ترین آدم دنیا بودم...

تابستون سال گذشته، یه روزِ سه شنبه بود که تصمیم گرفتم برم جنگ. همه‌چیز رو تغییر بدم و جنگ داخلی رو متوقف کنم. از فرداش، که چهارشنبه بود و شنبه نبود شروع کردم. تا همین الان طول کشید. تمام روحم مجروح شد. اما نتیجه‌اش پیروزی بود. پیروزی‌ای اون قدر شیرین که مجبورم می‌کنه اینجا درباره‌اش بنویسم. از فردا باید بیفتم به جمع و جور کردن ویرانه‌ها. شالوده‌ی تمام بناهای شهر پی‌ریزی شده. ساختمون‌ها ساخته شده‌ان. فقط مونده نازک‌کاری‌های لازم و ساختن ساختمون‌های جدید.


+ :)

++ پست مرتبط

احساس می کنم یه لشکر هزار تایی از دمنتور ها زندگی رو احاطه کرده. اینه که تحت هر شرایطی تلاش می کنم به کوچک ترین امید ها و آرزوهام چنگ بزنم بلکه بتونم پاترونوسی چیزی بسازم...

در سال‌های ابتدایی ظهور سینما، مفهومی به‌نام تدوین در فیلم‌سازی معنایی نداشت. تماشای فیلم به تماشای تئاتر از بهترین مکان ممکن برای نشستن می‌مانست و اکثر اوقات از قابلیت اصلی دوربین‌های فیلم‌برداری، سه‌بعدی بودن، استفاده نمی‌شد. فیلم‌ها به معنای واقعی کلمه تصاویر متحرکی بودند که سیر داستانی خطی را دنبال می‌کردند. بازیگران به گونه‌ای نمایشی به ایفای نقش می‌پرداختند چرا که گرفتن نمای کلوزآپ و اعطای شخصیتی منحصربفرد به هر کدام از عوامل صحنه رایج نبود.

نمونه‌های اولیه‌ی تدوین در آثار اولیه‌ی سینما در جهت دنبال کردن خط اصلی داستان به کار گرفته می‌شدند. در سفر به ماهِ جورج ملیس و زندگی یک آتش‌نشان آمریکایی اثر ادوین پورتر خبری از پلان‌های امروزی نبود. اساسا پرش بین صحنه‌ها در سیر روایی فیلم پیچیده‌ترین نوع تدوین حاضر در آن زمان بود.

پورتر در فیلم The great train robbery، از اولین روایت موازی در فیلم استفاده کرد. گروهی از دزدان وارد یک دفتر تلگراف نزدیک به خط راه‌آهن می‌شوند، اپراتور را مجبور می‌کنند که قطار را متوقف کند و سپس او را بیهوش می‌کنند. در صحنه‌ی بعد وارد قطاری که به ایستگاه رسیده می‌شوند و اموال مردم را می‌دزدند. بعد از تمام شدن این سکانس، در یک روایت موازی، دختر اپراتور وارد دفتر می‌شود، پدرش را آزاد می‌کند و اپراتور به سراغ کمک می‌رود و در نهایت به مقابله با راهزنان می‌پردازند.

بعد از کاربرد روایت موازی در فیلم پورتر، D. W. Griffith فیلم Way down east را کار گردانی کرد. داستان فیلم روایت‌گر زندگی یک دختر جوان به نام آنا است که بعد از رابطه با مردی که او را فریب می‌دهد باردار می‌شود. بعد از به دنیا آمدن فرزندش و از بین رفتن او، آنا برای کار به خانه‌ی Squire Bartlett می‌رود و پسر صاحب‌کارش دیوید شیفته‌ی او می‌شود. بعد از برملا شدن گذشته، آنا از محل کارش طرد می‌شود و در طوفانی سخت به راهش ادامه می‌دهد. در همین حین دیوید گروهی برای جستجوی او تشکیل می‌دهد و تماشاچی به عنوان یک دانای کل در تمام طول فیلم منتظر پایان ماجرا و سرنوشت شخصیت‌های فیلم می‌ماند.

روی هم رفته در طی سال های 1903 تا 1918 بسیاری از تکنیک های کلاسیک فیلم‌سازی مانند: continuity editing, close ups,  parallel editing, expressive lighting, nuanced acting , reverse angle editing ابداع می‌شود و سیر روایی داستان‌ها از همیشه پیچیده‌تر می شود.

علاوه بر این تکنیک‌ها، در سال 1912 Arthur Mackley در فیلم The Loafer، از تکنیکی که امروزه eye line matching نامیده می‌شود استفاده می‌کند. اما نحوه‌ی استفاده از این تکنیک اشتباه بود! در صحنه‌ی صحبت کردن دو شخصیت باهم، از دیدگاه تماشاچی به نظر می‌رسید که این دو با هم صحبت می‌کنند در حالیکه هر کدام به جهت مخالف نگاه می‌کنند. احتمالا مشکل اساسی در نحوه‌ی استفاده از این تکنیک، عدم اطلاع از قانون 180 درجه بوده باشد.

در تکنیک 180 درجه، ابتدا در یک مستر شات، نمایی کلی از صحنه به تماشاچی داده می‌شود. سپس بین شخصیت‌های داستان خطی فرضی کشیده می‌شود که دوربین باید همواره در یک سمت آن( همان سمتی که مستر شات گرفته شده) باقی بماند تا تغییر جهت‌ها و زاویه‌ی دید بازیگران برای تماشاگر محسوس باشد. یکی از بهترین استفاده‌ها از این تکنیک در صحنه‌ی مکالمات اسکاتی و جین در فیلم سرگیجه اتفاق می افتد.

مستر شات در فیلم سرگیجه به همراه خط فرضی

در دهه‌ی دوم ظهور سینما، ادیسون که یکی از سردمداران نوآوری‌های مکانیکی در صنعت سینما به شمار می‌رفت تصمیم گرفت تا از حق اختراعاتش محافظت کند در نتیجه تمام کارگردانانی که از اختراعات او(از جمله نوع خاصی از فیلم) استفاده می‌کردند مطابق با قانون مجبور بودند هزینه‌ای به ادیسون پرداخت کنند. این قانون مخالفان زیادی پیدا کرد بنابر این ادیسون مجبور شد تا با American Mutoscope  and Bioscope Company همکاری کند تا بتواند در این اختلافات پیروز شود. نتیجه‌ی این همکاری Motion Picture Patent Company بود که هدف اصلی‌اش دور نگه‌داشتن فیلمسازان یهودی مانند Carl Laemmle از صنعت سینما بود. 

کارگردانان مخالف با این قانون از نیوجرسی و ایالت‌های شرق آمریکا به ایالت‌های غربی به خصوص لس‌آنجلس  که نرخ مالیات پایینی داشت نقل مکان کردند. Laemmle در سال 1915 استودیوی فیلم‌سازی Universal را راه‌اندازی کرد. در حالیکه استودیوهای فیلم‌سازی شرق آمریکا جنبه‌های تکنیکی فیلم‌های خود را موضوع اصلی تبلیغات فیلم‌هایشان قرار داده بودند، استودیوهای تازه‌تاسیس شرق آمریکا بیکار ننشستند و اولین ستاره‌های صنعت فیلم‌سازی مانند Florence Lawrence را به دنیا معرفی کردند.

شب از نیمه گذشته و دارم به این فکر می کنم که دل تنگی حس بد تریه یا حسرت. هر دوشون از یه حربه استفاده می کنن برای مغلوب کردن آدم: به یاد آوردن. و چه قدر هم کثیف بازی می کنن. 
دل تنگی هر وقت که دلش بخواد نشونه ای از چیزی/زمانی/کسی می ذاره جلوت و تا به گریه نندازتت دست از تلاش بر نمی داره. 
حسرت اما یه احساس همیشگیه. آروم مثل یه سایه می افته روی تمام وجودت و فرقی نمی کنه که چه قدر آروم بری و یا چه قدر کند، به مقصد نزدیک باشی و یا دور. حسرت می تونه همیشه حتی با سرعت نور همراهت باشه و تو لحظه لحظه ی زندگیت تمام کار های کرده و نکرده یا تصمیمات اشتباهت رو به رخت بکشه. 
هر دوی این ها زیر مجموعه ی helplessness حساب می شن(حوصله ی پیدا کردن معادل فارسیش رو ندارم) هیچ وقت نتونستم helplessness رو توصیف کنم. Helplessness احساسیه که در ناحیه ی شکم به صورت فیزیکی خودش رو نمایان می کنه. مغز رو کرخت می کنه و زانو ها رو به لرزه در میاره. آدم رو در رابطه با اراده اش به شک می اندازه و کاری می کنه که حتی نتونه داد بزنه. 

+ شاید تا صبح به این نتیجه برسم که چیز مسخره ای نوشتم و باید حذفش کنم. 
+ Miss your voice...