Hell or High water

انسان‌ها موجودات عجیبی هستند. تمام زندگیشان را گذاشته‌اند که اثبات کنند از همه بالاترند و هیچ حواسشان نیست بوی تعفن همه‌ی کارهایی که دارند می‌کنند از هزاروپانصد کیلومتری قابل حس است. چند ماه پیش مستندی دیدم در رابطه با آلبینیسم یا زالی در تانزانیا. از شدت حیرت و تعجب نمی‌دانستم چه باید بکنم. ذهنم قفل شده بود و همه‌ی حواسم رفته بود به عمو شلبی و شعری که دایی‌ام در شش سالگی برایم خوانده بود.

آلبینیسم نوعی اختلال ژنتیکی است که باعث می‌شود بدن قادر به تولید ملانین نباشد. نتیجه‌اش می‌شود پوست سفید و موهایی روشن با چشمانی که تقریبا تمام اوقات از نظر بینایی مشکل دارند. به دلیل محدودیت‌هایی که در زمینه‌ی ژن‌ها در تانزانیا وجود دارد (که جست‌و‌جو درباره‌ی دلیل آن از حوصله‌ی من خارج است) تعداد افرادی که با مشکل آلبینیسم در تانزانیا به دنیا می‌آیند بالاست.

تقریبا 60 درصد از مردم تانزانیا به خرافات و نوعی نیروی ماوراالطبیعه و چیزی فراتر از مرزهای این جهان باور دارند. این باورها باعث شده که دو گروه از درمانگرها در این منطقه فعالیت کنند. درمانگرهای سنتی (traditional healers) و درمانگرهایی که با جادو به دنبال شفای مردم هستند(witch doctors).

درمانگران سنتی باور دارند به دلیل وجود ارتباطی مخصوص بین آن‌ها و خدا یا سازنده‌ی این جهان، که از نیاکانشان به ارث برده‌اند می‌توانند گیاهان و روش‌های مخصوص برای درمان مردم را در خواب ببینند. مثلا برروی یک تکه چوب آب‌دهان می‌اندازند و به مفصل‌ها ضربه می‌زنند و یقین دارند با انجام این مراسم می‌توانند شانس بد را از انسان دور کنند. درمانگران سنتی برای ادامه‌ی کارشان باید مجوزهای لازم را از دولت مرکزی دریافت کنند.

در مقابل درمانگران سنتی، درمانگرانی وجود دارند که به گفته‌ی خودشان از جادو در درمان‌هایشان استفاده می‌کنند. این درمانگران برای کسب درآمد هرچه بیشتر، این ایده را بین مردم رواج داده‌اند که علت سفیدپوست بودن افرادی که با اختلال آلبینیسم متولد می‌شوند این است که مواد معدنی بیشتری در بدن آن‌ها وجود دارد. بنابراین اگر کسی قسمتی از بدن یک آلبینو را در اختیار داشته باشد می‌تواند مطمئن باشد که ثروتمند و قدرتمند خواهد شد. به علاوه این درمانگران ادعا می‌کنند که از اعضای بدن آلبینو‌ها برای ساخت معجون استفاده می‌کنند و مقدار کمی معجون را حداقل با قیمت صدهزار دلار آمریکا به ثروتمندان تانزانیایی می‌فروشند.

درست مثل فیلم‌هاو داستان‌های فانتزی شکارچیانی وجود دارند که کارشان بدست آوردن اعضای بدن آلبینوهاست. شکارچیانی که مثل حیوانات کمین می‌کنند و انسان‌ها را می‌کشند و اعضای بدنشان را تکه‌تکه می‌کنند برای بدست آوردن پول و قدرت.

+ تلاش می‌کنم در پستی دیگر بیشتر درباره‌ی این موضوع بنویسم. اگر ننوشتم و خواستید بیشتر بدانید این مستند را ببینید. بسیاری از جزئیات مهم را در این پست ننوشته ام. 

++ شعر عمو شلبی

هزار سال پیش گفته بودم رفتن گواردیولا رو باور نکرده ام. یا مرگ تیتو رو. از اون موقع ده قرن گذشته و زندگیم صد برابر عوض شده. خودم عوض شدم. آدمای دوروبرم عوض شدن. یکی از دوستام رو از دست دادم. آهنگای MP3 پلیرم رو پاک کردم. خواننده های جدیدی پیدا کردم و کتاب های جدیدی. شروع کردم به فیلم دیدن و مجبور شده ام هر روز از مترو استفاده کنم. بارسلونا 5 به 1 الکلاسیکوی امشب رو برده و من هنوز نمی تونم رفتن گواردیولا رو باور کنم. یا مرگ تیتو رو. هنوز هم که هنوزه یه چیزی سر جای خودش نیست. نمی دونم چی.

برگشته ام به سال های اولیه ی ظهور سینما. درست مثل مردم آن زمان نه موسیقی برایم اهمیت دارد و نه داستان. تصاویر متحرک همه ی ذهنم را پر کرده اند. صدا برایم مهم نیست. فقط می خواهم ببینم و ببینم و ببینم...


+ هرچه در پروژه ی سینمایی ام جلوتر می روم تعداد فیلم های خوب بیشتر می شود و سرعتم کم تر. از یک ماه پیش تا به الان تازه رسیده ام سه چهار تا فیلم چارلی چاپلین ببینم.


"I was not the type of kid you could say as a punishment go to your room.

because my room was Heaven to me. My isolation was welcome."

Jim Carrey


+I needed Color

امروز توی مترو آقایی گل مریم می فروخت. واگن بوی گل فروشی گرفته بود.