Rhapsody

احساس می‌کنم که بعد از بیست‌و‌چهار سال زندگی در همین لحظه به سرچشمه‌ی زندگی یا هر چیز دیگه‌ای که بشه اسمش رو گذاشت رسیدم طوری که چشم‌هام پر از اشک شد و قلبم یک آن یادش رفت چه‌کار باید بکنه!

هزار ساله که اینجا چیزی ننوشته‌ام. نهم خرداد ماه سالروز شروع وبلاگ نویسیم بود و با احتساب یک سال قبلش، یازده ساله که دارم وبلاگ‌داری می‌کنم. حقیقتا بعد از یازده سال، الان به جایی رسیدم که نمی‌دونم چرا همچنان باید بنویسم. ولی نیرویی من رو وادار می‌کنه که همچنان وبلاگ داشته باشم و بذارم بمونه برای زمانی که بتونم دوباره توش مثل دوران طلایی وبلاگ‌نویسیم، بنویسم. 

هفته‌ی پیش بعد از شش ماه بالاخره تونستم با یکی از دوستام برم بیرون. وارد قنادی شدیم و کیک گرفتیم. قرار شد نوشیدنی بگیریم که من مثل همیشه چشمم خورد به موهیتو و لیموناد! سفارش دادیم و وقتی سفارشمون داشت آماده می‌شد یادم اومد که موهیتو نوشیدنی سردیه و لیوان یکبار مصرف و نی پلاستیکی می‌تونه کرونا داشته باشه! چه قدر باید بگذره تا بتونیم دونه‌دونه عادت‌های کوچیکمون رو وفق بدیم با شرایط موجود! آخرش هم نتونستم سفارشم رو بخورم! 

سال پیش این موقع ها، ثبت‌نام کرده بودم برای برنامه‌ی بارش شهابی. بعد از شش سال داشتم می‌رسیدم به یکی از چیزهایی که همیشه دام می‌خواست تجربه‌اش کنم! رفته بودم سراغ پیدا کردن لیوان فلزی سفریم که گم شده بود و پتوهای مسافرتی‌مون رو گذاشته بودم جلوم که انتخاب کنم کدوم رو ببرم! چه قدر دلم می‌خواست امسال هم می‌شد بریم! روز خورشید‌گرفتگی از گروه نجومی برگزار‌کننده پرسیدم که امسال هم می‌برن رصد یا نه که گفتن می‌برن و می‌شه خودمون بریم و بهشون ملحق بشیم. خوشحال شدم! اما با این شرایط گمونم کنسل خواهد شد کل برنامه! هفته‌ی اول تعطیلی‌ها هم سفر رصدی‌مون کنسل شد به خاط کرونا. اینا رو دارم می‌نویسم که بگم درسته یه خورشیدگرفتگی دیدم امسال، ولی کرونا یه رصد به من بدهکاره! 

+کاملا مشخصه که دیگه نمی‌دونم چی می‌خوام بنویسم توی وبلاگم! :-|

تمایل عجیبی دارم به دیدن پدیده‌های نجومی که می‌دونم اگر از دستشون بدم، باید مدت زیادی رو (به شرط زنده بودن) صبر کنم تا بتونم دوباره اون‌ها رو تماشا کنم. شگفت انگیز‌ترین و جادویی‌ترین چیز توی تمام پدیده‌های نجومی برام اینه که پدیده‌ای رو دارم تماشا می‌کنم که هیچ زمان دیگه‌ای تکرار نخواهد شد. خورشیدگرفتگی امسال یکی از خاص‌ترین تجربه‌های عمرم بود. چیزی که احتمالا سالیان دیگه تعریف می‌کنم ازش با تمام پروتکل‌های بهداشتی‌ای که باید رعایت می‌شد...

آخرین تصویر‌هایی که از دنیای "نرمال" به خاطرم مونده، تصویر سفر روز تولدمه، رفتن به باشگاهه بعد از یک ماه آسیب‌دیدگی پام، رفتن خونه‌ی دوستمه، بیرون غذا خوردنه، رفتن به آموزشگاهه ودر انتها یه سر دانشگاه رفتن که از همون روز و زدن ماسک توی مترو همه‌چیز تغییر کرد.

آخرین تصویر‌های شما از دنیای "نرمال" قبل از کرونا چیه؟

هفته‌ پیش بزرگسالی رو تمام و کمال احساس کردم. تصمیمی که باید می‌گرفتم زیادی بزرگسالانه بود. تمامش رو باید خودم می گرفتم و مسئولیت و عواقب تماما بر عهده‌ی خودم بود. الان که بهش فکر می‌کنم، همه‌اش یاد تمام آدم‌بزرگ‌های شازده کوچولو می‌افتم. و بیشتر از همه به یاد فروشنده قرص‌های ضد تشنگی.