Hell or High water

روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن
ای که مشتاق منزلی ، مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز

اسب تازی دو تک رود به شتاب
واشتر آهسته میرود شب و روز

+ مادرم دیشب گفت هر چیزی باید سر جای خودش اتفاق بیفتد. تمام جان و مالت را هم که بگذاری برای رسیدن به چیزی که زمان آن فرا نرسیده نمی توانی به دستش بیاوری. مسئله ای است که این روز ها با ان دست و پنجه نرم می کنم و دیشب که این حکایت را گوش می دادم احساس کردم با حال این روز هایم نزدیکی دارد. 
++ به عنوان اولین تجربه ی خودخواسته ام از ادبیات فارسی رفته ام سراغ گلستان سعدی با صدای خسرو شکیبایی. تمام مدتی که شکیبایی حکایت ها را می خواند لبخند می زنم و از این بابت خوشحالم که موقع مناسبی گلستان را شروع کرده ام. اگر قبل تر از این بود، از توقف های شیرین شکیبایی آشفته می شدم و بر می گشتم سراغ کتاب صوتی دیگری با ضرباهنگ بالاتر. 
کنجکاوم بدونم چرا وبلاگ من رو دنبال می کنید؟ حالا از طریق بیان یا هر کدوم از ابزار های دنبال کردن دیگه. در کل چرا این وبلاگ رو می خونید؟

.

تمام هفته ی پیش رو دانشگاه بودم. اکثر مواقعی هم که خونه بودم باید آنلاین می شدم و پروژه ها رو با همگروهی هام پیش می بردم. یه جایی تو مقدمه ی بارون درخت نشین نوشته شده بود که از لحظه ای که کوریمو روندو رفت بالای درخت، عشقش به آدم ها بیشتر شد. گمونم منم باید برم بالای درختی جایی...

آدم باید بدونه کجا باید راهی که داره می ره رو ول کنه. از اون مهم تر آدم باید بتونه راهی که داره می ره رو ول کنه. وگرنه می افته تو دور باطلی که خلاصی ازش سخته و طاقت فرسا. آدم باید جرئت داشته باشه برای رها کردن راه اشتباه در نیمه ی راه. وصال همیشه ممکن نیست. 

از نگرانی های بی مورد مسخره ی کوچک دیوانه کننده ام بدم میاد و تپش قلبی که ای کاش دلایل بهتری براش وجود داشت و شب بیداری هایی که هیچ وقت تا به الان تجربه شون نکرده بودم.