Hell or High water

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «E» ثبت شده است

شب از نیمه گذشته و دارم به این فکر می کنم که دل تنگی حس بد تریه یا حسرت. هر دوشون از یه حربه استفاده می کنن برای مغلوب کردن آدم: به یاد آوردن. و چه قدر هم کثیف بازی می کنن. 
دل تنگی هر وقت که دلش بخواد نشونه ای از چیزی/زمانی/کسی می ذاره جلوت و تا به گریه نندازتت دست از تلاش بر نمی داره. 
حسرت اما یه احساس همیشگیه. آروم مثل یه سایه می افته روی تمام وجودت و فرقی نمی کنه که چه قدر آروم بری و یا چه قدر کند، به مقصد نزدیک باشی و یا دور. حسرت می تونه همیشه حتی با سرعت نور همراهت باشه و تو لحظه لحظه ی زندگیت تمام کار های کرده و نکرده یا تصمیمات اشتباهت رو به رخت بکشه. 
هر دوی این ها زیر مجموعه ی helplessness حساب می شن(حوصله ی پیدا کردن معادل فارسیش رو ندارم) هیچ وقت نتونستم helplessness رو توصیف کنم. Helplessness احساسیه که در ناحیه ی شکم به صورت فیزیکی خودش رو نمایان می کنه. مغز رو کرخت می کنه و زانو ها رو به لرزه در میاره. آدم رو در رابطه با اراده اش به شک می اندازه و کاری می کنه که حتی نتونه داد بزنه. 

+ شاید تا صبح به این نتیجه برسم که چیز مسخره ای نوشتم و باید حذفش کنم. 
+ Miss your voice...

.

Thank You.

.

I promised you I would fight. I'm not even halfway there yet and I'm losing it. How the fuck did you manage to do it?

You know, the worst thing about all of this is waiting for notifications that I know will never come.

I'm probably missing you.

E

I'll keep you a secret though you were known by many.
Rest in peace, fly away and never come back. This tiny planet we live in was never big enough for your soul.