Rhapsody

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Dreaming Out Loud» ثبت شده است

این روزا با صدای پرنده ها از خواب بیدار میشم. و این یکی از عجیب ترین وقایع این چند وقته است!

پ.ن: عکس مربوطه به فیلم Rear Windowی هیچکاک. لباس لیزا یکی از زیباترین چیزای این چند وقته است. 

+ عکس از اینجا

دلم می خواهد گریه کنم. نه از روی غم. از روی عظمت و شکوه و زیبایی. دلم می خواهد موسیقی با شکوهی پیدا کنم. سریال باشکوهی ببینم و چنان کتاب با شکوهی بخوانم که مثل "در غرب خبری نیست" بلافاصله بعد از خواندن جمله ی آخر برگردم و کتاب را دوباره شروع کنم. 

+ امشب باید عنوان باشکوهی برای وبلاگم پیدا کنم...

یه تیکه از روحم رو جا گذاشتم تو کویر. شب، بارون، ستاره ها و همسفر های به یاد موندنی. تنهایی زیبای مرنجاب و دنیایی که تک تک اتم هاش آرامش بود و راز و اشک. اشکی که از غم میاد اما غمگین نیست. غمی که عمیقه و از شکوه نشات می گیره. 


+از یه مراسم ازدواج میام. خوش گذشت. خوب بود. اما هیچ جوره نمی تونم بفهمم مفهومی که این قدر شخصیه و بااهمیت چرا باید این قدر عمومی برگزار بشه. اگر روزی قرار باشه ازدواج کنم ترجیح می دم مفهومی به این بزرگی توی جاده جشن گرفته بشه. با ستاره ها و موسیقی و باد. 

از بیرون صدای ویلون میاد...